تبليغاتX
أنا عمّار !؟

أنا عمّار !؟

افاضاتی چند از خودمان

کمی از بچگی هایم !

در آغاز دعوت میکنم برید به این پست ِ وبلاگ ِ    " فاطمه ... محکم "    و این مطلب رو بخونید تا بچگی ها تون براتون زنده بشه .

فاطمه جان دست گل ات درد نکنه . یادم انداختی اون روزهای ِ با صفا رو .

من همیشه دلم واسه اون روزا تنگ میشه . یکم که به پست ات دقت کردم از روزهای دبستان خودم خاطرات ِ جالبی یادم اومد که می نویسم شون . فقط تروخدا ملت بهم کم بخندیدها .

زنگ کودکی

- من اصفهانی بودم و تازه اومده بودیم این شهر .
تو اصفهان به لقمه ی نون و پنیر که دنبالمون می بردیم می گفتن " قاضی " .
هفته ی اول که رفتم و به دوستان ِ تازه ام این رو گفتم خیلی بهم خندیدن . کلی خورد تو ذوق ام . هیچ وقت یادم نمی ره . باورتون نمیشه اما اونقدر برام تلخ بود این اتفاق که هنوز که هنوزه زیاد یاد اون صحنه  میفتم و به پاکی و زودرنجی و متانت اون روزهام غبطه می خورم که حتی نخاستم ناراحتی ام رو به روی ِ دوستام بیارم . تا قبل از اینکه بریم خونه باهاشون یکم سر و سنگین تر شدم ولی خونه که رسیدم برای مامانم کردم و کلی هم گریه کردم .  غریب بودم آخه تو این شهر و تحمل ام کم شده بود .

- مدرسه رو هم به خاطر همون غربتی که گفتم ، اوایل دوست نداشتم و تا ۵ ، ۶ روز از مدرسه مون که نزدیک بود به خونه فرار می کردم . آخرش هم یه عروسک خواب و بیدار که خیلی دوست داشتم بهم دادن تا کنار اومدم کم کم با اون فضا .

معلم مون گفته بود به مامانم که برید یه چیزی رو که خیلی دوست داره براش بخرید تا این طوری با مدرسه دوست بشه . تازه پنجم بودم که فهمیدم اون عروسک رو مامانم به سفارش معلم برام خریده بود .

تازه اون روزا که فرار می کردم یه برخوردی هم با معلم مون کردم که نمیگم . اگه بگم باید کلی خجالت بکشم .

- اولین باری که بهمون گفته بودن باید دیکته بنویسیم اومدم خونه و بلافاصله رفتم زیر پتو و کلی گریه کردم ، بعد هم در شرح علت گریه به مامانم گفتم : " آخه من چطوری متن درس مون رو حفظ کنم واسه دیکته ؟! "

فکر کرده بودم که باید درس رو حفظ کنیم  و خودمون از بر بنویسیم . حالا نه که خیلی هم متن زیاد و سخت بود !

- خوراکی های خوشمزه رو هم که می بردم با خودم ، می رفتم یه گوشه ای از مدرسه می خوردم که کسی نباشه و نبینه . مامانم گفته بود شاید بچه ای ببینه و دلش بخاد و تو هم نفهمی که بهش بدی . اینطوری گناه داره . دلش می سوزه ، خدا رو خوش نمی یاد . یادمه به دوستام هم این تذکر رو دادم که مراقب باشن . در مورد یه ساندویچ و یه موز که دقیق یادمه این کار رو کردم .

-میز و صندلی های کلاس اول مون هم چوبی بود . از اون چوبی های ضخیم و پهن . با تخته ای که لباس هامون رو پر از گچ می کرد . حالا دیگه ملت با مانیتور ِ لمسی و نرم افزار درس می خونند برخی جاها . آخ که دلم پر کشید واسه کلاس اول مون .

آره دیگه . اینطوری . یه عالمه خاطره مرور کردم . چه روزگاری داشتیم ! کاش دوباره بچه می شدیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 23:51  توسط خودمان  | 

و توهمی که هنوز خون می گیرد !

شهید مصطفی احمدی روشن

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1390ساعت 16:50  توسط خودمان  | 

" سلام بر بهشت "

دوستی امروز

که روز عرفه است

برایم پیامک فرستاد :

" صبر کن سهراب !

قایق ات جا دارد ؟!

من از همهمه ی داغ زمین بیزارم . "

اما این روزها ، تنها و تنها روزهای حسین ( روحی فداه ) است .

در جواب اش چیزی بیش از این نداشتم که بگویم : 

" حسین جان ( علیه السلام)

ما را بر کشتی ِ نجات ات سوار کن

ما نیازمند دست های توایم . " 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1390ساعت 11:17  توسط خودمان  | 

دردهایی که نعمت اند

این روزها که کمی حال مان خوب نیست ؛

این روزها که هزار درد به جان ِ روح و دل مان افتاده است ، و حتی جسم مان را هم گرفتار کرده ؛

این روزها که دائم به فکر دیروزیم و سراسر نگران فردا ؛

این روزها که نمی دانیم چه مرگ مان شده است ؛

و درست همین روزها که ...

...

فهمیده ایم هر چه که درد است از دوری آدمی است از پروردگارش .

 

مانده بودیم که این درد ها از کجا آمده اند ؟!

مانده بودیم که مرگ و حیات ِ ما ، زنجیر شده است در چه ؟!

و دریافتیم که دوریم .

دورتر از کودکی هایمان .

و طفل ایم .

طفل .

نوپا و نیازمند .

نیازمند در همه چیز . در همه چیز .

و آدمی زاد هرچقدر هم که سن و سال اضافه کند ، و قد و قامت ِ عقل و علم و دارایی اش از هر نوع زیاد شود ؛

باز در برابر خداوند طفلی ست که تنها خواسته اش مادر است .

فقط او .

" خدایا ، خودت را به ما ببخش ."

 

تنها پ.ن. این ها را شاید همه بدانیم اما دانستن کجا و لمس کردن کجا . این روزها کمی بیشتر از قبل داریم این حقیقت را لمس می کنیم . فقط کمی بیشتر .

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت 12:14  توسط خودمان  | 

در خانه اگر کس است ، یک حرف ...

هیچ گاه با تو خداحافظی نباید کرد !

 

صفحه ی اول کتاب یادت هست !؟

خمینی امیدش به ما دبستانی ها بود .

و حالا ما بزرگ شده ایم !

و دانشگاهی شده ایم !

و پیر ما گفت :

" اگر دانشگاه اصلاح شود ، مملکت اصلاح می شود "

 

"صل الله علیک یا روح الله"

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 خرداد1390ساعت 16:22  توسط خودمان  |